تبليغاتX
اندکی عاشقانه تر
هرچه میخواهددل تنگت بگو
باهات میام نفس نفس تو آسمون توی قفس از اولش تا آخرش دوست دارم همین و بس

سلام...................

خیلی وقته که نیومدم .....................

                       

                       ولی حالا که اومدم خیلی دل تنگم....دلم گرفته از این زمونه

غصه نخور ای دل بی کسم .. گریه نکن گلم همه کسم..  رسم دنیا بی وفاییه دل من

+ نوشته شده در  شنبه 27 تیر1388ساعت 14:6  توسط عذرا  | 

یه سلام جانانه ی ورزشی به همه ی جوونهای ورزشکار ایرونی

اینجانب دوباره اومدم.....تو پست قبلی ازقضای روزگار نگو دستم رفته رو اینتر وکلی جا خالی دادیم ولی دیگه نمیتکرارد

گل برف سنگین راهرگز ندیده است

          ولی حکایتی زشاخه ی پیری شنیده است

                 از من شنو که زخم زبان بد چون برف سنگین

                                  با دل چه میکند

 

این شعر رو معلم عربی مون تو سال۸۴.۲.۲۲نوشته بودیادش به خیر

عیدتون هم پیش پیش میبارک

راستی ایشاللاه صبح داریم میریم مشهد

 

علی یارتون

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 2:7  توسط عذرا  | 

سلام به دوستای باحال وبامرام ایرونی مخصوصا(تورک اوشاخلاری)

بالاخره تموم شد اون همه استرس و ازهمه مهتراون شب زنده داری ها وای چه شبهای قشنگی بود فکرکن.......شبها تا صبح بیداربودیم وااااااای خوب دیگه نتایج اون همه شیطونی و درس نخوندن طول ترم اینه دیگه...با این که خیلی سخت بود ولی خیلی باحال بود دیگه عادت کرده بودیم ومنی که لب به چایی پررنگ نمیزدم  به خاطر اینکه خوابم نبره به زور چای تیره میخوردم به قول خودم...هوع...حالم رو به هم میزد(با عرض معذرت)

ولی خداییش خیلی......هستیم فکرکن بدبخت سرپرست در طول این ترمها مخصوصا وقت امتحانات ازدستمون چیها که نکشیداخه چیکار کنیم واسه اینکه خوابمون نگیره ساعت ۳یا۴ نصف شب شروع میکردیم دلقک بازی وااای همه ی ساختمون رو میذاشتیم رو سرمون از شانس....ماهمچند تا ارشد تو واحد ما بودن ۳ تا اتاق آخری...ازبس دیگه تو خوابگاه شیطونی میکنم همه میشناسنم اسم اتاقمون هم که بد در رفته تا یه صدای کوچیک تو واحد میاد میگن اتاق۵۴په بعضی وقتها هم ما نیستیم ها ولی....داشتم در مورد ارشدها میگفتم با همشون جورم مخصوصا با۴تاشون به همین خاطرچون میشناسنم وقتی شیطونی میکنم چیزی نمیگن خودشون میگن که خیلی دوستم دارن...

ولی وای وای این اتاق بغلی ما همشون ارشدن اونم ریاضی و فیزیک...یعنی هرشب این۵طبقه رو میرن پایین از ما شکایت میکنن هر شب هم در اتاقمونن خوب به ما چه اونها زود میخوابن۳یا۴شب که وقت خواب نیست اونم فصل امتحانات(خیلی پر رو هستم نه)خوشبختانه چون اتاق ما طبقه ی آخره سرپرستی هر شب نمیتونه بیاد ولی چند روز پیش که دیگه جونش ازشکایتهای پی در پی به لب اومده بود اومد و گفت یه بار دیگه ازتون شکایت بشه میفرستم کمیته ی انضباطی...ولی کو گوش شنوا ما هنوزم به کار خودمون ادامه میدیم ولی با دوز کمتر...حالا با ۲تا از اتاق بغلیها جورشدم ولی ۱شون معلومه خیلی ازم کفریه...چند روز پیش یه خبر خوشحال کننده هم شنیدم قراره ارشدهای اتاق بغلی فرار کنن برن یه جای دیگه...ولی این که کی بیاد جاشون مهمه...دوستای خودمون یعنی میترکونیم تو خوابگاه چند برابر روز های پیش ...خدا به داد سرپرست و ارشدهای دیگه ی خوابگاه برسه...

یا حق...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 23:59  توسط عذرا  | 

سلام

ای صبا از من به اسماعیل قربانی بگو                زنده برگشتن ز کوی یار شرط عشق نیست

عید قربان رو پساپس وعید غدیر و پیش پیش تبریک میگم.

وای چه کیفی میده نوشتن بعد از۳ ماه واقعا شرمنده اصلا فرصت نوشتن نداشتم ۲ماه بود خونه نیومده بودم تازه دیروز اومدم درسهامون این ترم سنگینتر شدن هم عملی ها هم تئوری ها هه کارمون شده لباس پوشیدن و درآوردن و دویدن بین ۲ مسیر باشگاه دانشکده و عملی تئوری و برعکس اخر سرهم که بالاخره میرسیم خوابگاه خواب تا۹ شب و بعد غذاهای خوشمزه دانشگاه و تا کمی حرف بزنیم وکارهای دیگه ساعت میشه ۳ نصف شب تا میخوابیم ۳۰/۳وصبح به زور ساعت ۴۵/۷بیدار مشیم و با چه بدبختی حاضر میشیم وهمیشه هم بعد استاد میریم سر کلاس ..... ولی خداییش خیلی حال میده

راستی روز دانشجو رو هم پس پس به همه ی دانشجوها تبریک میگم

این متن رو هم ازم داشته باشین اول ترکی مینویسم بعد ترجمش رو:

گوش تانريا ده دي:بير خيردا يووام واريدا كه يورولان وختلريمين يريدي آما سنين دومانين اونو مندن آلدي سنين دونيان هاراسين توتموشدوم؟

تانري ده دي:سنين يووان يولوندا بير ايلان واريدي سن ياتميشدن يله ده ديم يووان داغيدا اوندا سن ايلانين اليندن گاشدين ...... نه چخلو ددلر كي اوز محببتيمه خاطير سندن اوزاغ لاتديم اما سن بيلمميش مندن دوشمن الدون......

 

گنجشك به خدا گفت:لانه ي كوچكي داشتم كه آرامگاه خستگي وسرپناه بي كسيم بوداما طوفان تو آن را از من گرفت كجاي دنياي تو را گرفته بودم؟

خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود تو خواب بودي باد را گفتم خانه ات را واژگون كند و تو از كمين مار پرگشودي !چه بسيار بلاها كه از تو به واسطه ي محبتم دور كردم وتو ندانسته به دشمني ام برخاستي

يا حق

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 12:21  توسط عذرا  | 

سلام امروز اسم وبلاگم رو عوض کردم آخه هرچی فکر میکنم میبینم تنهایی با روحیات من سازگار نیست اخه اصلا تنهایی رو دوست ندارم فقط تو بعضی موارد خاص نیاز به تنهایی دارم که اونم هر چند هفته یه بار شاید هم هرچند ماه یه بار اتفاق میافته وقتی که خیلی عصبانی یا ناراحت باشم ولی با این حال علاقه ای به تنهایی ندارم وهمیشه دوست دارم تو جمع باشم اون روزاول هم اسم وبلاگم رو همین طوری تنهایی گذاشتم بدون این که درست حسابی بهش فکر کنم

به نظرمن تنهایی وجودنداره این ما ادمها هستیم که اون رو به وجود میاریم و بهش اجازه میدیم که رشد کنه و ما رو نابود کنه اخه ما هرقدرهم که کسی رو تودنیا نداشته باشیم خدارو که داریم پس نمیتونیم بگیم تنهاییم همین خدا هم واسه ما کافیه واسه این که دیگه نگیم تنهاییم

بعضی ها میگن خدا تنهاست ولی به نظر من اصلا این طور نیست خدا تنها نیست بلکه واحدویکی یدونست ولی تنها نیست چون اگه تنها باشه ما ادمها اینجا چی کاره تشریف داریم

نظر شما چیه؟؟؟

اینم یه شعر بیربط با متنمون

پاییز اومدکه من شیدا بگردم

            چومرغی برلب دریا بگردم

پلنگ در کوه و اهو در بیابون

           همه جفتندومن تنها بگردم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 21:45  توسط عذرا  | 

اگر باشی ز حال من خبردار

           دل سختت بسوزه بر من زار

اگر خاک دو عالم را ببیزی

          نبینی مثل من یار وفادار

دلم میخواد که با تو یارباشم

       چودونه در میان نار باشم

چو دونه درمیان نارشیرین

       چوبلبل محرم گلزار باش

 

ماه مبارک رمضان ماه رحمت الهی مبارک

التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 15:30  توسط عذرا  | 

خداوندا ............ به ما قدرت بده تا ذهنمان به هر چيزي نينديشد چشمانمان هر چيزي را نبيند....... گوشمان هر چيزي را نشنود....... زبانمان بدون تفكر و تامل نگويد و دلمان رخصت ورود به هر كسي را ندهد.... خدايا به من زيستني عطا كن كه در لحظه ي مرگ.. بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن تلف كرده ام سوگوار نباشم آمين
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 10:57  توسط عذرا  | 

سلام بابای قشنگم دستای مهربون همیشه گچیت رو میبوسم  عرقای پیشونی همیشه خیست رو با پلک های چشمهام پاک میکنم تا بلکه چشام از اونها قدرت و روشنایی بگیره پاهای پرقدرتت رو که از بس سرپا وامیستی همیشه خستن بغل میکنم تا دستام از قدرت اونها انرژی بگیرن گلوی همیشه پر از گردوخاک گچ تخته سیاه رو میبوسم چشای نازت رو که از خستگی همیشه مثل کاسه ی خون قرمز تو ذهنم نگه میدارم تا نکنه یه روزی همه ی اون فداکاری ها از یادم بره ووووووووو...
ولی مطمئن باش همچین روزی وجود نخواهد داشت
بابای مهربونم با تمام ذرات بدنم میگم دوست دارم وروزت مبارک [گل]

بابای قشنگم با تک تک خط هنسنهای تک تک تارچه های تک تک تارهای تمام عضلات بدنم میگم

عاشقتم و روزت مبارک

 

 

میلاد مولای متقیان و روز پدر برهمه ی عاشقان اهل بیت و همه ی باباهای قشنگ و مهربون مبارک  مخصوصا بابالیه خودم

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 13:14  توسط عذرا  | 

سلام با اجازه ی بعضی ها

لحظه ی وداع ما اون روز تماشایی بود

تو سکوت هر دو فریاد بی صدایی بود

خدا شاهد تنهایی ام باش        بین غم ها تنها ناجی ام باش         پر پرواز من دیری است بسته شده تو بگشا و در ازادی ام باش

اسیر موج های تند خشمم تو ارام دل دریایی ام باش           دل خسته خریداری نداره تو خواهان صفای ذاتی ام باش              در این اشفته بازار محبت             تو تنها شاهد ارزانی ام باش          

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 19:0  توسط عذرا  | 

سلام

امروز یکی از بدترین روزهای زندگیمه خیلی حالم بده سرم داره از درد میترکه اعصابم داغونه..........................داغون...............این هفته نمیخواستم بیام خونه میخواستم خیر سرم بمونم تو خوابگاه و درس بخونم ..هه...صبح بعد ازصبحانه وکمی دلقک بازی آناتومی رو باز کردم که بخونم تازه اولاش بودم که گوشی زنگ خورد دوستم بود زینب بعد از احوال پرسی بهم گفت عذرا هانیه رفت جا خوردم ...اخه هانیه قبل عید کمی سوخته بود ولی ....... اصلا نمیدونستم چی بگم باورم نمیشد زنگ زدم خونه از مامانم بپرسم تو مدرسه بود هنوز نیومده بود به چند تا از دوستام پيامك زدم اونام این حرف رو تایید کردن بلند شدم لباس پوشیدم اصلا منگ بودم نمیدونم چه طوری رسیدم ترمینال بلیط گرفتم و اومدم اول خواستم برم سر قبرش ولی باورم نمیشد ...رفتم خونه مامانم رو که دیدم حالم جا اومداومد ...مامانم برام از مراسم خاکسپاریش گفت ولی من هنوزم باورم نمیشه اخه تازه از دانشگاه قبول شده بود کلی ارزو واسه خودش داشت وقتی حرفهایی که در مورد آیندش میزد یادم میفته دیوونم میکنه اههههههههههههههه خداااااااااااا اخه اخه چرا اون هنوز۱۹ سالش بود فقط۱۹

الان شب اول قبرشه نمیتونم تصورش رو بکنم وقتی خاطره هامون اردوهایی که باهم رفتیم دلقک بازیهایی که تو کلاس میکردیممممم یادم میفته عکسهایی که باهم گرفتیم اه اه ه ه ه ه ه ه ه ................

تو رو خدا براش دعا کنین

واسه شادیه روحش یه فاتحه بفرستین   الاهم صل علی محمد واله محمد وعجل فرجهم   هانيه دوست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 23:12  توسط عذرا  |